
يحيي گويد : در پي دستور متوكل به مدينه رفتم چون به آن شهر وارد شدم فرياد وغوغايي از مردم به پا خاست كه تا آن روز چنين شور وغوغايي نشنيده بودم ، آنان بر جان علي بن محمد نگران بودند چرا كه وي در حق آنان نيكويي مي كرد وهمواره ملازم مسجد بود ودر دل گرايش به دنيا نداشت . من نيز مردم را تسكين دادم وبراي آنها قسم ياد كردم كه درباره علي بن محمد به كار ناخوشايندي مامور نشده ام وهيچ نگراني بر او نيست . سپس خانه آن حضرت را بازرسي كردم ودر آن جز قرآن وكتابهاي دعا وكتابهاي علمي چيزي نيافتم . پس آن حضرت در ديدگانم بزرگ جلوه كرد وخود عهده دار خدمتش شدم وامكانات زندگي او را نيكو گرداندم.
در اثبات الوصيه ، مسعودي مي نويسد : بريحه عباسي امام جماعت در مدينه نامه اي به متوكل نگاشت ودر آن گفت :
اگر به حرمين نياز داري ، علي بن محمد(ع) را از آنها بيرون ران كه او مردم را به خود مي خواند وعده بسياري با او بيعت كرده اند :
بريحه نامه هاي پيا پي در اين باره به متوكل نوشت .
شيخ مفيد در ارشاد گويد: انگيزه حركت ابو الحسن (ع) به مدينه آن بود كه عبد الله بن محمد در شهر مدينه به عنوان متصدي جنگ وامامت جماعت برگزيده شد . وي از آن حضرت نزد متوكل بد گويي مي كرد وانديشه آزار واذيت امام را در سر داشت . لذا چون ابو الحسن از سعايت عبد الله بن محمد در نزد متوكل آگاه شد ، نامه اي به خليفه نوشت ودر آن از دروغ بافيهاي عبدالله بن محمد ياد كرد.
متوكل دستور داد تا پاسخ نامه آن حضرت را بنويسد واو را به آوردن به سامرا دعوت كنند ودستور داد كه در گفتار وكردار به خوبي با آن حضرت رفتار كنند .
چون نامه به دست ابو الحسن (ع) رسيد ، آماده سفر شد ويحيي بن هرثمه نيز آن حضرت را همراهي كرد .
مسعودي گويد : بريحه نيز براي مشايعت امام (ع) آمد . چون به قسمتي ازراه رسيدند بريحه به آن حضرت گفت :
من خوب مي دانم كه تو آگاهي كه علت بردن تو از مدينه به بغداد به خاطر من است وسوگندهاي استوار ومؤكد ياد مي كنم كه اگر از من به امير مؤمنان با يكي از خواص او شكايت بري نخلستان تو را ويران مي كنم ودوستداران وهواخاهانت را مي كشم وچشمه هاي كشتزارت را خشك مي كنم وچنين وچنان مي كنم . پس ابو الحسن (ع) در پاسخ او فرمود : نزديك ترين شكايت من ازتو ، شب پيش در پيشگاه الهي بود .
ومن چنان نيستم كه شكايت تو پيش خدا برم وآنگاه از او به بندگانش متوجه شوم واز تو پيش آنان شكوه كنم . بريحه باشنيدن اين سخن بر پاي امام هادي(ع) فرو افتاد وزاري كرد واز آن حضرت طلب بخشش كرد . امام هم به او فرمود : من از تو در گذشتم ، واز آنجا حركت كرد تا به بغداد رسيد. مسعودي گويد : اسحاق بن ابراهيم وهمه اميران به استقبال آن حضرت آمدند . سبط بن جوزي مي نويسد : يحيي گفت : چون به بغداد وارد شدم ابتدا به ديدار اسحاق بن ابراهيم طاهري ، والي بغداد ، رفتم . اسحاق به من گفت : اي يحيي! اين مرد ، زاده رسول خدا (ص) است ومتوكل را هم تو خوب مي شناسي اگر وي را بر ضد علي بن محمد به شوراني او را مي كشد وآنگاه رسول خدا(ص) در روز قيامت خصم تو خواهد بود.
من در پاسخش گفتم : به خدا قسم از او جز كردار نيك وزيبا نديدم . سپس به سوي “سر من راي ” رفتم ودر آغاز با وصيف تركي ملاقات كرده او را از آمدن علي بن محمد آگاه ساختم .
وصيف به من گفت : به خدا سوگند اگر يك موي از سر آن امام كم شود آن را جز از تو نخواهم . من از سخن او در شگفت شدم وچگونه سخن او با قول اسحاق يكي بود. چون نزد متوكل رفتم از من درباره علي بن محمد پرسيد : من نيز از خوش طينتي وسلامت طريقت وورع وزهد وي به او گزارش دادم وگفتم : خانه اش را در مدينه نيز بازرسي كردم وجز قرآن وكتابهاي علمي در آن نيافتم ومردم مدينه بر اونگران بودند ، پس متوكل آن حضرت را مورد اكرام قرار داد وجايزه اي نيكو به وي اعطا كرد.
مسعودي نوشته است : چون امام هادي (ع) به سرمن راي ، رفت همه اصحاب وياران متوكل او را استقبال كردند . حتي متوكل نيز به نزد حضرت رفت واو را مورد اكرام وتعظيم قرار داد .
سپس امام (ع) از آنجا به خانه اي كه برايش مهيا كرده بودند رفت . شيخ مفيد گويد : يحيي بن هرثمه در ركاب آن حضرت روان شد تا به سر من راي رسيد . چون بدانجا رسيد ، متوكل خود را از آن حضرت يك روز پنهان كرد . امام نيز در جايي معروف به خان صعاليك ماند وسپس متوكل دستور داد تا خانه اي به آن حضرت اختصاص دهند . آنگاه امام به آن خانه رخت كشيد . ابو الحسن (ع) در طول اقامتش در “سر من راي ” ، ظاهرا مورد اكرام قرار داشت اما متوكل همواره در انديشه طرح حيله اي براي از بين بردن آن امام بود ولي توفيق نمي يافت.
سال تبعيد به سامرا
نسبت به سال احضار امام هادي (ع) به ”سامرا“ در بين مورخان اختلاف وجود دارد برخي از منابع زمان احضار حضرت را ، سال 243 ذكر كرده اند و(ابن صباغ مالكي ) بر اين نظريه تصريح دارند .
آنچه مي توان به عنوان مؤيد اين نظريه ذكر كرد تاريخي است كه در بعضي از منابع مانند ”الارشاد“ ”كشف الغمه“ و”فصول المهمه“ در ذيل نامه متوكل به امام (ع) ثبت شده است . به احتمال قوي مستند ”ابن صباغ “ هم همين نامه است .
بنا بر اين قول ، مدت امامت امام هادي (ع) در ”سامرا“ تا زمان شهادتش حدود يازده سال است. ولي منابع ، بيشتر مدت اقامت امام هادي(ع) در “سامرا” را بيست يا بيست و اندي سال نوشته اند وبا توجه به اينكه زمان شهادتش به اتفاق مورخان ، سال 254 هـ بوده است . سال تبعيد 234خواهد بود .آنچه ميتوان در تقويت اين قول آورد دو مطلب است :
1- شيخ كليني نامه متوكل به امام (ع) را بدون ذكر تاريخ آن آورده است وتنها در سند نامه به تاريخ 243به عنوان زماني كه راوي ، نسخه اي از نامه ياد شده را از “يحيي بن هرثمه” گرفته اشاره كرده مي نويسد :
محمد بن يحيي از برخي اصحاب نقل كرده است كه گفت : من نسخه اي از نامه متوكل به ابو الحسن ثالث (ع) را در سال 243از ”يحيي بن هرثمه“ به دست آوردم .
بنا بر اين نقل ، سال 243 زمان دستيابي به نامه متوكل بوده نه زمان نوشته شدن آن براي امام (ع) وظاهرا مستند شيخ مفيد ” اربلي “ و ”ابن صباغ مالكي“ مبني بر آنكه زمان امامت امام (ع) در سامرا حدود يازده سال بوده است همان تاريخي كه در پايان نامه متوكل بوده ذكر كرده اند .
2- توجه به موقعيت خاص امام هادي (ع) ودشمني وكينه ورزي متوكل نسبت به علويان به ويژه آن حضرت ، اين نظريه را تاييد مي كند . سال 243همزمان با يازدهمين سال حكومت متوكل است . واز ديد سياسي بسيار بعيد به نظر مي رسد كه متوكل ، اين دشمن سرسخت خاندان پيامبر (ص) كه در سال 236هـ ق مرقد مطهر وبارگاه ملكوتي امام حسين(ع) را به صرف آنكه الهام بخش آزاد گان وسمبل مبارزه با ستم بود ويران ساخت يازده سال از فعاليتها وتلاشهاي گسترده پيشواي دهم (ع) كه وجودش مايه اميد وحركت انقلابيون ومحضرش سرچشمه زلال علوم ومعارف اسلامي بود غافل باشد . در حالي كه سال 234 مطابق با دومين سال زمامداري متوكل است واين مدت براي تحت نظر گرفتن فعاليتهاي امام وارزيابي اوضاع سياسي وچگونگي بر خورد با آن حضرت طبيعي است .
امام هادي (ع) سه روز پيش از دريافت نامه متوكل همراه فرزند خرد سالش امام حسن (ع) وديگر اعضاي خانواده به اتفاق ”يحيي بن هرثمه“ مدينه را به مقصد ”سامرا“ ترك كرد .
در بين راه ، حوادثي رخ داد وكراماتي از آن حضرت سر زد در تاريخ ثبت است كه برخي از آنها را به اختصار ياد آور ميشويم :
1- ”يحيي بن هرثمه“ مي گويد : در بين راه دچار تشنگي شديم به گونه اي كه خود وچارپاينمان در معرض نابودي قرار گرفتيم در اين هنگام به دشت سرسبزي رسيديم كه درختها وچشمه هاي فراواني داشت ، بدون آنكه انساني در آنجا باشد .
خود وچارپايانمان را سيرآب كرديم وتا هنگام عصر به استراحت پرداختيم .سپس آنچه مي توانستيم آب برداشتيم وبه راه خود ادامه داديم پس از آنكه مقداري راه رفتيم متوجه شديم كه يكي از خدمتكاران : كوزه نقره اي خود را جا گذاشته است . بدانجا بازگشتم ، ولي وقتي به آن سرزمين رسيدم جز خشكي چيزي نديدم واز آن همه سر سپزي وخرمي وچشمه هاي آب اثري نبود .
كوزه را برداشتم وبه سوي كاروان بازگشتم وبه كسي چيزي نگفتم . وقتي خدمت امام (ع) رسيدم تبسمي كرد وچيزي نگفت جز آنكه از كوزه پرسيد ومن خبر دادم كه آنرا پيدا كردم .
2- ”يحيي بن هرثمه“ مي گويد : به دستور متوكل براي احضار علي بن محمد (ع) عراق را به مقصد حجاز ترك كردم . در ميان ياران من يكي از رهبران خوارج وجود داشت ونيز كاتبي بود كه اظهار تشيع مي كرد . من نيز بر آيين ”حشويه“ بودم .فرد خارجي وكاتب درباره مسائل اعتقادي با هم مناظره مي كردند ومن براي گذراندن سفر به مناظره آنان گوشي مي دادم . چون به نيمه راه رسيديم مرد خارجي به كاتب گفت : مگر اين سخن مولايتان علي بن ابيطالب نيست كه هيچ قطعه اي از زمين نيست مگر آنكه قبري است . يا قبري خواهد شد ؟ اينك بدين خاك بنگر ، كجاست آنكه كه در اينجا بميرد ، تا خدا آن را قبر قرار دهد ؟ به كاتب گفتم : آيا اين سخن شما ست ؟ گفت : آري ، گفتم : مرد خارجي راست مي گويد چه كسي در اين بيابان وسيع خواهد مرد تا خداوند آنرا پر از قبر نمايد؟ وساعتي بر اين گفتار خنديديم ، به گونه اي كه كاتب شرمنده وخوار شد .
هنگامي كه وارد مدينه شديم نزد “علي بن محمد” رفته نامه متوكل را به او تسليم كرديم . امام (ع) نامه را خواند وفرمود : فرود بياييد از طرف من مانعي براي اين سفر نيست .
چون فردا نزد او رفتيم ، با آنكه فصل تموز وهوا در نهايت گرمي بود امام (ع) خياطي را مامور كرد تا به كمك گروه ديگري از خياطان براي او وخدمتكارانش از پارچه هاي ضخيم ، ”خفتان“ بدوزند وتا فردا صبح تحويل دهند .
من از اين سفارش امام (ع) شگفت زده شدم وبا خود گفتم : در فصل تموز وگرماي شديد حجاز ودر حالي كه فاصله بين حجاز وعراق ده روز راه است ، اين لباسها را به چه منظور تهيه مي كند ! اين مردي است كه سفر نكرده وفكر مي كند كه در هر سفري انسان نيازمند چنين لباسهايي است ، وشگفت از شيعيان است كه با اين درك ،چگونه او را امام خود مي پندارند !
چون زمان حركت فرا رسيد امام (ع) به خدمتكارانش دستور داد كه لباس گرم همراه خود بردارند .
تعجب من بيشتر شد وبا خود گفتم : او مي پندارد كه دربين راه زمستان به سراغ ما خواهد آمد كه اين چنين دستور مي دهد .
از مدينه خارج شديم . هنگامي كه به جايگاه مناظره رسيديم ناگهان ابر تيره اي پديدار شد ورعد وبرق آغاز گشت.
وچون بر بالاي سرما قرار گرفت تگرگهاي درشتي مانند سنگ به سرما ريخت . امام (ع) وخدمتكارانش ”خفتان“ را برخود پيچيده ولباسهاي گرم را پوشيدند به من و”كاتب“ نيز لباس گرم داد.
بر اثر بارش اين تگرگ هشتاد نفر از ياران من به قتل رسيدند . ابر از روي ما گذشت وگرما به حالت نخست بازگشت.
امام (ع) به من فرمود : اي يحيي ! به بازماندگان يارانت دستور ده مردگان را دفن كنند خداوند بيابانها را اين چنين پر از قبر مي كند .
من خود را از اسب به زمين انداختم وركاب وپاي آن حضرت را بوسيدم وگفتم: شهادت مي دهم كه جز ”الله“ معبودي نيست ومحمد بنده وفرستاده او است وشما جانشينان خدا در زمين هستيد ، من تا كنون كافر بودم ، ولي هم اكنون به دست شما اسلام آوردم .
از آن لحظه تشيع را برگزيدم ودر خدمت امام (ع) بودم تا زماني كه درگذشت.
3- امام (ع) در ادامه راه خود ، به “بغداد” رسيد ،”اسحق بن ابراهيم“ والي بغداد با آگاهي از خبر ورود امام (ع) به بغداد ، با فرماندهان ورجال مملكتي به استقبال آن حضرت آمد . ”خضر بن محمد بزاز “ مي گويد :
براي انجام كاري از خانه بيرون رفتم وچون به ”پل“ رسيدم جمعيت انبوهي را ديدم كه در نقطه اي جمع شده مي گويند : “ابن الرضا (ع) از مدينه آمده است ” سپس آن حضرت را ديدم كه از “پل ” عبور كرد ودر حالي كه جمعيت پيشا پيش وپشت سر او در حركت بودند واردخانه “ خزيمه بن حازم ” شد.
”اسحاق بن ابراهيم“ در گفتگوي با ”يحيي بن هرثمه” سفارش امام (ع) را به وي كرد وگفت :
اين مرد ، فرزند رسول خداست ، ومتوكل نيز كسي است كه تو مي داني وبهتر مي شناسي ، بنا بر اين چنانچه متوكل را بر كشتن او ترغيب كني بدون شك رسول خدا (ع) دشمن تو خواهد بود .
يحيي در پاسخ گفت :
سوگند به خدا جز خوبي چيزي ديگري از او سراغ ندارم .
نكاتي چند :
1- امام (ع) با رفتار ومنش الهي اش ونيز ارائه پاره اي كرامات ، ”يحيي بن هرثمه“ فرمانده اعزامي متوكل را كه ابتدا در راه اجراي ماموريت خود آن همه سرسرختي وقاطعيت نشان داد” آنچنان دگرگون ساخت كه از راه باطل خود بازگشت وشيفته وارادتمند آن حضرت شد“.
2- نكته مهم ودرخور توجه ، خط ومشي عملي امام (ع) در برابر مامور ويژه متوكل ، كه در طول سفر است بدون شك يكي از ماموريتهاي مهم ”يحيي بن هرثمه“ گزارش چگونگي برخورد امام (ع) با نامه وخواسته متوكل همچنين رفتار وحركات آن حضرت با ماموران حكومتي وافراد مختلف ديگر در طول سفر بود .
واين مطلب در اظهار نظر ”اسحاق بن ابراهيم“ در برخورد با ”يحيي بن هرثمه“ كاملا نموداراست.
ولي امام (ع) سياست مبارزه منفي خود را آنچنان حساب شده وبا دقت دنبال كرد كه نه تنها بهانه اي به دست دشمن نداد ، بلكه به گونه اي رفتار كرد كه پيك ويژه متوكلي اعتراف نمودكه جز نيكي چيزي از آن حضرت نديده است .
3- ”يحيي بن هرثمه“ هر چند در مدينه ودر رويا رويي با آن همه شور واحساسات مردمي درحمايت از پيشوايان ، به ميزان نفوذ امامان (ع) در دل توده هاي مردم وبرخورداري آنان از اين پايگاه قوي پي برد ، ولي شايد فكر مي كرد اين محبوبيت تنها در مدينه است وچون امام (ع) پا به خارج ”مدينه“ نهد كسي او را نمي شناسد . ورود امام (ع) به ”بغداد“ واستقبال والي اين شهر – كه به طور طبيعي به مقتضاي منصبي كه داشت از چهره هاي نزديك ومورد اعتماد متوكل به شمار مي آمد – از آن حضرت ونيز سخنان او با ”يحيي بن هرثمه“ درباره امام (ع) وهمچنين استقبال توده هاي مردم بغداد از امام (ع) واجتماعشان گرد شمع وجودش وفرياد عارفانه ارادتمندان ”قدم ابن الرضا من المدينه“ (ابن الرضا )از مدينه تشريف آورده است و.... فرصت وموقعيتي بود كه فرمانده نظامي حكومت : در باورهاي نا درست خود تجديد نظر كند واين بار ، امام (ع) را نه از زبان متوكل ودر باريان بلكه از زبان توده مردم علاقه مند به اسلام وپيامبر (ص) وخاندنش بشناسد ، آن هم مردمي كه در ”بغداد“ پايتخت دوم حكومت عباسيان زندگي مي كردند
|
+| نوشته شده توسط جواد حسني در شنبه ششم تیر 1388 | موضوع: